دل نوشته ای از حسین قدیانی، فرزند شهید اکبر قدیانی
چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود که پدرم را
برد جبهه. پلاک اتوبوس ایران 11 نبود. از آن قدیمیها بود، نه از این
لیزریها. پلاک اتوبوس«BB-C068028H» بود و پلاک پدرم در
جبهه«AK-S022-91H». من با همین اتوبوس رفتم راهی سرزمین نور شدم و بوسه
زدم بر خاک کرخه نور. امسال عید باز هم با همین اتوبوس میخواهم بروم جنوب.
من هنوز هم سوار هوندا 125 پدرم میشوم. پدرم روی همین موتور، موتور
ضدانقلاب را در همین خیابانهای تهران پایین آورد. 200 کلاهک هستهای
اسرائیل، حریف هوندا 125 پدر من نشدهاند!. پدر من روی همین موتور به
شهادت رسید ولی اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود و خرمشهر «المحمره»؛
زیر لاستیک هوندا 125 پدر من هنوز هم دارد استخوانهای آمریکا خرد میشود.
امروز هم فتنهگران، از صدای هوندا 125 «بابااکبر» بیشتر از هیبت
ماشینهای ضدشورش نیروی انتظامی میترسند...
می شد
تشنه از سر شط بلند نشود .
وقتی گفتند آب بیاور می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر پشت
درختها بودند را بشمارد و حساب کند که نمی شود .
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید پنهانی امان نامه آوردند،
می شد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند : " می
گویید من در امانم ، پسر فاطمه در امان نیست؟"
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش.
می شد به او تکیه کرد .
فقط پای برادرش که به میان می آمد
وضع فرق می کرد.
حساب یادش می رفت .
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد
.
یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود
آهنی ...
یادش می رفت بی چشم و دست اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها
.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود .
می شد آب را روی آب نریزد
.
پای برادرش که در میان می آمد ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط «بهشت»
|
صدای
شمشیرش می آمد .
صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که میخواند
:
"این مبارزه ، جوهره ی مردان را آشکار می کند
.
این مبارزه ، ادعا را از حقیقت جدا می کند
. "
نفس ها حبس بود . جوان های خویشاوند ، سر لای زانوها پنهان
کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند .
جوانها ، نیمه شب ، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان
.
با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند
.
می دانستند که هر زخم بر تن علی ، پدرش را تکه تکه می کند
.
اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند .
علی گفته بود من باشم و شما بروید ؟
پدر گفته بود: اول علی!!
فقط قبل رفتن چند قدم پیش رویم راه برود....!
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط «بهشت»
|